در این زمان
در این مکان
از نوشتن استعفا میدهم.
اتفاقاتی که افتاده یا در شرف وقوع است بسیار فراتر از حد تحمل و قدرت ناچیز نوشتن من است.
خداحافظ
و اینبار برای همیشه.
سلام...
بعد از ۵۷روز٬سلام...
از باشگاه که اومدم بیرون حوصله نداشتم برم خونه.تصمیم گرفتم یه کم تو کوچه ها و محله های قدیمی راه برم و عکس بگیرم و حداقل با یه آدم جدید آشنا بشم.
البته نتیجه هم داشت!یا یه خانوم محترم معتاد آشنا شدم که داشت به خودش می پیچید و با موبایل من به سه تا از مواد فروشای محترم زنگ زد!
اینم یه جورشه دیگه!
چند وقته وبلاگم بیشتر شبیه دفتر خاطرات شده!
نشستم تو تاکسی٬راننده محو تماشای بیرون بود.داشت یه مادر و دختر رو که تو پیاده رو بودن نگاه میکرد.
بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:دختره با مادرش دعواش شده! ۱۰تومن پول میخواد مادره نداره بهش بده!
سر چرخوندم سمت پیاده رو دختره -که ۱۸-۱۷ سالش بیشتر نبود- گریه کنون داشت با مشت میرد به بازوی مادرش!
یه جوری شدم...
سرمو برگردوندم و سعی کردم صداشونو نشنوم.
چشمم افتاد به دوتا کتاب که گذاشته بود جلوی ماشین یکی دیوان فرخی یزدی و یکی هم دین اندیشان متجدد نوشته مصطفی ملکیان.
وقتی دید کتابا برام جالبه سر درددلش باز شد و حرفایی زد که میتونم قسم بخورم خیلی از درس خونده های علوم سیاسی نمی تونستن اینطوری حرف بزنن!
از اینکه کاری که تو جامعه امروز با به قول خودش دگراندیشان میکنن خیلی بدتر از کاریه که متعصبای مسیحی با گالیله کردن.از ملکیان و شبستری و سروش و خیلیای دیگه گفت.از اینکه درد ما اینه که حق پرسش و عصیان رو تو نسل جدیدمون کشتن!
و من چقدر خوشحال بودم که تو ترافیک موندیم...
موقع پیاده شدن بهش گفتم که چقدر از آشنایی با اون خوشحالم.
واقعا خوشحال بودم!
تو نونوایی سنگکی محل ما یه پسره کار میکنه که اصلا بهش نمیاد نونوا باشه.
بیشتر بهش میاد شاعر باشه٬یا نویسنده یا شایدم عکاس٬خلاصه هرچیزی جز نونوا!
دوستم میگفت:چقد بد!این از همین الان تصمیم گزفته چی کار کنه!
گفتم:خب این که بد نیست!
گفت:خب یعنی این از همین حالا تصمیم گرفته تا آخر عمرش نونوا باشه؟!
با احترام به تمام نونواهای دنیا میدونم که شغل سخت و بسیار شریفیه ولی خب به بعضیا نمیاد!
بعضی وقتا آدم یه خوابُ چندبار می بینه٬که معمولا یه خواب با معنی و مفهومه که خیلیا روش حساب میکنن.
منم سه شب پشت سرهم یه خوابُ دیدم٬اونم چه خوابی!
خواب دیدم خمیردندونم از دستم می افته تو چاه فاضلاب!
به این میگن خواب معناگرا!
یعنی تعبیرش چی میشه؟!
صبح بعد از یه خواب طولانی و خوب بیدار میشی،میری دوش میگیری یه صبحونه خوب میخوری با یه چایی تازه دم که خیلی میچسبه! حالت خوشه،به خودت میرسی،موهاتو خوشگل درست میکنی،به وضع خونه میرسی،آشپزخونه رو تمیز میکنی،ناهار درست میکنی،با اشتها ناهار می خوری،ساعت 2 باید بری باشگاه.آماده میشی و میری تو طول مسیر هدفون تو گوش آهنگای مورد علاقه ات رو گوش میدی و با کلی انرژی میرسی باشگاه.تو تمرین اون روز ستاره میشی و مربیت کلی ازت تعریف میکنه.بعد از تمرین موقع لباس پوشیدن خانومای متاهل کلاس از زندگی مشترکت میپرسن.خیلی بی تفاوت جوابشون رو میدی و با همین سوال جواب احمقانه تمام انرژی که از صبح داشتی دود میشه میره هوا!
.
.
ساعت 5 بدون هدفون برمیگردی خونه،حتی حال نداری بری دوش بگیری،همون طور با لباس و کوله میشینی.تا ساعت 2 نصفه شب از جات بلند نمیشی.با پاکت سیگارکنار دستت که دیگه خالی شده بازی میکنی.فیلم شبکه چهار رو میبینی:نیمه شب همه چیز روشن میشود.
همون جا هم خوابت می بره...
بعد از چند ماه،بعد از این همه که سعی کردی فراموش کنی یه سوال ساده یه روز زندگیت رو از بین می بره!
به همین سادگی...
تو کافی نت نشسته بودم که صدای زنگ پارتیشن کناری بلند شد.
دوست دختر پسره زنگ زده بود.نمی دونم چه اتفاقی بینشون افتاده بود که می خواستن از هم جدا بشن پسره خیلی آروم حرف میزد ولی خب صداش می اومد!
داشتم می ترکیدم از خنده!پسره میگفت:
"ولی عشق من به تو واقعی بود!کاش اشکایی که برات ریختم رو واقعی می دونستی!نه...نه!این مشکل تو نیست٬تو اشتباهی نکردی ولی فقط بگو چرا؟!مگه من چه گناهی کردم؟!"
نمیدونم چرا آقایون محترم آخر رابطه سعی می کنن خودشون رو قربانی یه عشق نا فرجام نشون بدن؟!
خب که چی؟!اگه داره تموم میشه بذار تموم بشه!چرا هندی بازی در میاری؟!
برای دوستای وبلاگیم کامنت هایی که قبلا واسم فرستاده بودن رو کامنت گذاشتم.
ازشون میخوام بگن چه حسی داشتن وقتی دوباره اونو خوندم؟نظرشون چیه؟!
و همینطور میخوام ظالمانه صادق باشن!
از امید و سعید عزیز معذرت میخوام چون کامنتایی که براشون فرستادم یه کم بیرحمانه بود.
چند روز پیش یکی از دوستان عزیز و بسیار مورد احترام و علاقه بنده! -به جان خودشان قسم!- داشتن افاضات می فرمودن که: من هر کدوم از پست هام چندتا کامنت داره و وبلاگم روزانه چندتا بازدید داره و چندتا از پست هام لایک خورده و واااای من چه فوق العاده ای هستم و واااای تو چقدر باید از من یاد بگیری و از این حرفا...
بعد از من پرسید:تو چی؟
گفتم:من هرکدوم از پست هام اگه خیلی کامنت داشته باشه ۱۰که اونم اکثرش خصوصیه.هیچ کدوم از پست هامم لایک نخورده .واسه وبلاگم هم کانتر نذاشتم که هرکی بیاد یه شماره بندازه و بعد من بشینم ذوق کنم که وااااای من چه آدم مهمی ام! وااااای من چه وبلاگ نویس تاپی ام! واااای اصلا من نویسنده ام منتها کشف نشده ام!
به خودم گفتم من فقط مینویسم که نوشته باشم!
همین!
حتی اگه هیچکس نوشته هامو نخونه!
در یکی دیگر از این مهمانی های خانوادگی که ذکرشان پیش از این رفت٬من داشتم واسه دخترخاله ام تعریف میکردم که پارسال رفتم نمایشگاه ماهی های اقیانوسی و چقدر جالب بود...
داشتم براش ماهیایی که به نظرم جالب بودن رو توضیح میدادم:
مثلا اینکه جعبه ماهیا چقدر قشنگن و دهنشون رو چطور باز و بسته میکنن یا اینکه بچه کوسه هه دندوناش چه شکلی بود یا اینکه اختاپوسه چطور زیر چشمی و چپ چپکی آدمو نگاه میکرد یا اون ماهی لجن خوره چطوری به دیواره آکواریوم چسبیده بود و...
خلاصه من داشتم با شور و حرارت توضیح میدادم که یهو چشمم افتاد به بقیه مهمونا که چطور دارن با اشتیاق و با لبخندهای ملیح منو نگا میکنن و میخندن!
فکر کنم خیلی طبیعی داشتم توضیح میدادم!
همه دیگه فهمیدم که جعبه ماهیا چه شکلی ان یا یه بچه کوسه دندوناش چه شکلیه یا اختاپوسه یا حتی اون ماهی لجن خوره!
به هر حال گهی پشت زین و گهی زین به پشت!همیشه من اونا رو مسخره می کردم یه دفعه هم اونا منو مسخره کنن.
گه رو به فتح گاف!به ضم نخونید یه وقت!
در یکی از این مهمونیای خانوادگی کسل کننده عید بحث در مورد تهاجم فرهنگی شد!
دقت بفرمائید! دید و بازدید عید و تهاجم فرهنگی!
-از همینجا شما می تونید بفهمید که ما چه فامیل فرهیخته ای داریم و چقدر مهمونیامون جالب و هیجان انگیزه!-
خلاصه، برادرم تو اون همه اظهار نظرهای فاضلانه و ادیبانه و دینیانه! یهو دراومد که: اسلام بزرگترین تهاجم فرهنگی قرن بود!
و اون بحث همونجا تموم شد!
یکی از تفریحات سالم بنده در ایام نوروز مسخره کردن مهمانان محترم و عصا قورت داده هستش.
امتحان کنید!
تو این روزا که رسانه ملی ما همیشه در حال نشون دادن مجری ها و آدمای خندان و بشاش و نیش تا بنا گوش باز شده ست یه لحظه به چهره مهمونا نگاه کنید که با چه بلاهت عظیمی دارن ناخودآگاه میخندن!فقط یادتون باشه مثل دفعه های اول من خودتون ناخودآگاه خندتون نگیره چون اون موقع اونا هستن که برچسب بلاهت و خدایی نکرده سفاهت به شما میزنن!
مخصوصا اگر خانمی جوان تحصیلکرده و جویای بخت هستید هیچ موقع بیخود و بی جهت نخندین!
راوی احتمالا مجریان محترم رو قاطی آدم حساب نکرده!
تنها دلخوشی من تو این ایام نوروز و دید و بازدیدای کسل کننده و مهمونیای اجباری دیدن برنامه کلاقرمزی و پسر خاله و غش غش خندیدن با اونه!
لذت می برم از دیدنش،انگار یه تیکه از بچگیام رو دارم میبینم!
از اینکه وقتی کلاقرمزی میگه: هِه؟هِه؟" آی مرجی" مثل آدمای فرهیخته نمیگه: پسرم هه یعنی چی؟!بگو بله! یا وقتی کلاه قرمزی میگه چی میشه اگه من دیگه مدرسه نرم؟ به جای اینکه مث بقیه برنامه کودکا و بقیه عموها و خاله ها بگه: نه پسرم تو حتما باید درس بخونی دکتر مهندس بشی تا بتونی به کشور عزیزت خدمت کنی میگه: اشکالی نداره اگه میخوای دیگه نرو ولی من یه لنگه دمپایی دارم آ!!! به اون فکر کن بعد اگه خواستی مدرسه نری دیگه نرو! و کلاقرمزی نتیجه میگیره که بهتره درس بخونه!
ولی شخصیت مورد علاقه من پسرخاله اس! هم ذات پنداری عجیبی بینمون هست!
همون قدر بی تفاوت،همون قدر سرد!
فکر کنم من آبجی بزرگه پسرخاله باشم،اصلا من دخترخاله ام!
بابا ما با این چیزا بزرگ شدیم اصلا هم بچه های بی ادبی نشدیم ولی بچه های الان هزارتا برنامه مثلا کارشناسی شده میبینن اونوقت اندازه موهای سر من و شما هم فحش و بد و بیراه بلدن!
گفتم که من خیلی کم تلویزیون میبینم،به جز کلاقرمزی وپسرخاله تنها برنامه ای که می بینم – اونم نه به طور کامل- سریالیه که شبا از شبکه یک پخش میشه و اونم به خاطر بازی احمد مهرانفره که به نظرم فوق العاده اس!
هر کلمه ای که از دهن این ارسطو بیرون میاد باعث میشه من از خنده اشک توچشمام جمع شه!
اصلا میدونی چیه؟بازیای تئاتری تو تلویزیون مشخصه!
به چشم میاد!مث نقش برجسته یه فرش که به چشم میاد!
-چه تشبیه مزخرفی!-
عید گذشته هم همین شعر رو تو وبلاگم گذاشتم و امیدوار بودم امسال دیگه مصداق نداشته باشه و پست بهتری بذارم ولی خب٬ سال به سال دریغ...
با همين ديدگان اشك آلود ،
از همين روزن گشوده به دود ،
به پرستو ، به گل ، به سبزه درود !
به شكوفه ، به صبحدم ، به نسيم ،
به بهاري كه مي رسد از راه ،
چند روز دگر به ساز و سرود .
ما كه دل هاي مان زمستان است ،
ما كه خورشيدمان نمي خندد،
ما كه باغ و بهارمان پژمرد ،
ما كه پاي اميدمان فرسود ،
ما كه در پيش چشم مان رقصيد ،
اين همه دود زير چرخ كبود ،
سر راه شكوفه هاي بهار
گريه سر مي دهيم با دل شاد
گريه شوق ، با تمام وجود !
طفلی به نام شادی دیریست گم شده است
با چشم های روشن براق٬
با گیسویی بلند به بالای آرزو٬
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر٬
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر...
برای سعید.
در وجودهر كس رازي بزرگ نهان است
داستاني٬
راهي٬
بيراهه اي٬
طرح افكندن اين راز
راز من...
راز تو...
پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است .
من ماهی خسته از آبم
تن می دهم به تو
تور عروسی غمگین
تن می دهم
به علامت سوال بزرگی
که در دهانم گیر کرده است.
پس روزهایمان همین قدر بود؟!
و زندگی آنقدر کوچک شد
تا در چاله ای که بارها از آن پریده بودیم
افتادیم...
به صورت مادرت نگاه میکنی٬به چشماش...
۵۰سال سختی٬
۵۰سال خستگی...
چیکار می تونی واسش بکنی؟!
هیچی!
این یعنی پوچی!
برای پدرم و همه پدرها...
باز صدای بی صدا مث یه کوه بلند
مث یه خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد
با دستهای فقیر با چشمهای محروم
با پاهای خسته یه مرد بود
یه مرد...
شب ،
با تابوت سیاه نشست توی چشمهاش
خاموش شد ستاره افتاد
روی خاک...
سایه اش هم نمیموند هرگز پشت سرش
غمگین بود و خسته
تنهای تنها...
با لبهای تشنه به عکس یه چشمه نرسید تا ببینه
قطره ، قطره...
قطرهٔ آب،قطرهٔ آب...
در شب بی تپش
این طرف ، اون طرف ٬میافتاد تا بشنفه
صدا ؛ صدا ...
صدای پا ،
صدای پا ...
زخمی بر پهلو دارم٬
روزگار نمک می پاشد و من پیچ و تاب میخورم٬
همه گمان می کنند میرقصم!!!
خدا بعضی وقتا با آدم شوخی میکنه٬به قول "کلنل اسلید" خدا حس شوخ طبعی خوبی داره!
چرا دیروز تو پیاده رو باید یه بادکنک سبز از آسمون بیفته رو سر من؟
چرا یه پیرمرد داغون باید به من میگفت:خانم از صبح تا حالا چیزی نخوردم یه پولی به من بده ایشالا گشنه از دنیا نری؟!
و خیلی چیزای دیگه که شاید واسه شما مسخره به نظر بیاد اما حس عجیبی به من میداد!
شاید بعضی وقتا خدا میخواد یادآوری کنه که حواست به بعضی چیزا باشه!
شاید میخواد بگه هر روز طوری زندگی کن که انگار روز آخر زندگیته...
امروز صبح برای کاری باید میرفتم یکی از شهرهای اطراف.صبح زود بیدار شدم و چند دقیقه ای قبل از اینکه از تختم بیرون بیام به خواب بدی که دیشب دیدم فکر کردم.تصمیم گرفتم فراموشش کنم و روز خوبی رو شروع کنم(من معمولا به خوابام اهمیت نمیدم)
سر میز صبحونه مادرم گفت دیشب تا صبح خواب بد میدیده.نگران شدم(من معمولا به خوابای مادرم اهمیت میدم).دلم میخواست خونه بمونم ولی نمیشد حتما باید میرفتم.
یه حس بدی بهم میگفت امروز قراره بمیرم!
جلوی آینه واسه آخرین بار صورتمو دیدم،قیافه ام بد نبود.شاید کسی که جنازه ام رو میدید به خودش میگفت:آخی دختر خوشگلی بود،حیف...
از خونه با بسم الله اومدم بیرون دوتا انتخاب داشتم:تاکسی-اتوبوس.
دومی رو انتخاب کردم به هر حال مطمئن تر بود.تو اتوبوس نشستم ولی راه افتادنش طول کشید پیاده شدم و سوار تاکسی شدم.به خودم گفتم حتما این راننده تاکسی وظیفه تحویل من به حضرت عزرائیل رو داره!دعا کردم انجام وظیفه اش زیاد درد نداشته باشه.
یادم افتاد خواهرم قراره امروز نتیجه قطعی آزمایششو بگیره و من قراره خاله بشم.فکر کردم قصه تراژیکی میشه که من حتی فرصت شنیدن این خبر رو پیدا نمی کنم!
تو تاکسی راننده با یه آقای دیگه از تصادف دیروز حرف میزنن و ماشینی که زیر یه تریلی مونده و مسافراش تو آتیش سوختن و کسی نتونسته نجاتشون بده.دعا کردم خدا با من مهربون تر باشه.
تمام طول راه داشتم فکر میکردم، به زندگیم... به ۲۳ سالی که گذروندم. اشتباه کرده بودم ولی در کل راضی بودم.همیشه طبق اعتقاداتم زندگی کردم و به همین خاطر حس میکردم لیاقت بخشش رو دارم.
بالاخره رسیدم.
کارم رو انجام دادم.رفتم کافی شاپی که معمولا میرفتم و یه قهوه تلخ تلخ خوردم.فکر کردم شاید مردن همچین طعمی داشته باشه.شاید آخرین باری بود که از تلخی قهوه لذت می بردم.
تصمیم گرفتم حس امروزم رو بنویسم ،شاید لازم شد.
شاید تو مسیر برگشت...
حس عجیبی دارم یه حس سنگین سربی خاکستری!
چیزی که برام جالبه اینه که من همیشه میگفتم:من خرافاتی نیستم!
شاید فردا دوباره بنویسم...
ولی فقط شاید!
فکر کنم اگه جهنمی و عذابی وجود داشته باشه یکیش میتونه دندون درد همراه با ورم صورت باشه!
من تقاص کلی از گناهامو اینجوری دادم پس!
مامانم همیشه میگه وقتی بچه بودم دوست صمیمی ای نداشتم، هیچ وقتم با بچه های دیگه بازی نمی کردم.
تفریحم این بوده که پشت پنجره بشینم،دستمُ بذارم زیر چونه ام و آدمایی که رد میشن رو نگا کنم.
شاید به خاطر اینه که الانم این کار بهم آرامش میده...
وقتایی که تو اتوبوس می شینم واسه تمام آدمایی که اون تو نشستن یه قصه ای سر هم می کنمُ ازشون یه فیلم میسازم که به چهره شون بخوره.
اون پیرمرد یا اون دختر هیچ وقت نمی فهمه قهرمان فیلم من شده.
کار خیلی جالبیه!
اینطوری دیگه شلوغی اذیتم نمی کنه.
دیگه شلوغی نیست!
یه عالمه نقش اول فیلم و سوپراستار دور و برم نشستن!
کارتون mery&max رو واسه بار ده هزارم دیدم
و واسه بار ده هزارم آخرش گریه ام گرفت...
این ترم ۲۴ واحد گرفتم و از همین اول ترمی سرم حسابی شلوغه!
ولی به شکل کاملا انتحاری هوس یه کتاب یا یه فیلم خوب کردم که آدمو بکَنه از این فضای سنگین و گرفته...
به چندتا پیشنهاد بی شرمانه (واسه معرفی کتاب یا فیلم ) نیاز دارم.
منتظرم...